مرغ ماهیخوار

 
انار
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

انار

 

 

انار -pomegranate

 

برای یورا

همین...


 
 
شقایق
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

آه شقایق!

با من حرف زد

نه! دختری پنهان در بوته


 
 
در چشمانت در دستانت
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

در چشمانت

کمونیستی به انکار من ایستاده

با پالتویی قهوه ای

در چشمان کمونیست

آفتاب پرستی به نماز نشسته است

 

هیس!

تمام گوشی های تلفن گوش دارند

اما من که سری ندارم لای موهایت

با این حال برای دردسر دست هایت هست

 

باران

معاشقه ی آسمان و رودخانه است

در دستانت

پرنده ای خودکشی کرده است

 

 

 

مرغ ماهیخوار


 
 
مرا و تو را
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٥
 

اول مرا خواهم کشت

بعد تو را خواهم مرد

Anima & Animus - آنیما و آنیموس


 
 
ُُُSunBird
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٥
 

SunBird

یکی از آخرین نقاشی‌هام

 

SunBird - آفتاب پرنده - نقاشی - painting


 
 
درختچه بیابانی - هایکو
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳٩٤
 

نه رویا می‌بیند

نه کابوس

درختچه‌ی بیابانی.

 

 

" هایکو - مرغ ماهیخوار "


desert Shrub - درختچه بیابانی


 
 
چراغ
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤
 

با مرگ چراغ، جنگ می‌روید شب

از شبهه‌ی مه پلنگ می‌روید شب

در باغچه می‌کاری قلبت را صبح

یک باغ درخت سنگ می‌روید شب

 

مرغ ماهیخوار

 

lamp - night - Fog - چراغ - شب - مه


 
 
بهشت و جهنم
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٤
 

چندی پیش پاپ اعظم کلیسای کاتولیک اعلام کرده بود پس از راز و نیازها و دعاها و مکاشفات روحانی به این نتیجه رسیده‌ایم که جهنم وجود ندارد و با ذات رحمانی خدا منافات دارد

حال ما هنرمندان اعظم کلیسای هنر! اعلام می‌داریم پس از خون دل‌ها و شب بیداری‌ها و سیگار بهمن کشیدن‌های متوالی به این نتیجه رسیدیم که بهشت وجود ندارد و با ذات بی رحمانه‌ی دنیا منافات دارد

جهنم و بهشت - Heaven & hell


 
 
تمام
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳٩٤
 

به کوچه که فکر می‌کنم

کوچک می‌شوم

حالا کارم به خیابان کشیده است

خودم را روی آسفالت می‌کشم

تمام می‌شوم

 

" مرغ ماهیخوار "

 

جاده - آسفالت - Road - Asphalt


 
 
بال مرگ
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢
 

پرنده در آتش - bird in the fire

از دست رفته، ای داد        مردم بال مرگم

در مرگخانه‌ی زیست         شد گم بال مرگم

وقتی کفن دریدی             تو جایی ندیدی؟

پروانه ی رها! هی!           خانم! بال مرگم؟

القصه قصه قصه               خسته مرد قصه

اول کلاغ گم شد              دوم بال مرگم

در شعله می‌روم تا           با این استحاله

شاید دوباره روید              پر، دم، بال مرگم

من در هوای پرواز             من... در فکر رفتن

در جست و جوی مردن      من دنبال مرگم...

 

 

-------

پانوشت: این شعر حدودن مال سال 1384 هست اما همگام با حال این روزهای من...


 
 
متن غیر ادبی!
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢
 

احساس می کنم شعری نوشتم

اما هرچی تو دفترهامو می گردم پیداش نمی کنم...

حتی خود شعر هم یادم نیست

در ضمن فکر نکنید این یک متن ادبیه!


 
 
پری
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢
 

سنگ روی سنگ بند نمی‎ماند

چشم‎های من از کاسه

و دریا از مشت زمین به بالا

کابوس‎هایی به بیداری نفوذ کرده‎اند

آه ای جاسوسان تنهایی و زخم!

و ای سیاه‎جامگان شب در قوز!

پای از گلیمتان درازتر نکنید

بیداری کابوس ناگذیر رؤیاست      اما

من که کاری نداشته‎ام با شما

من که رؤیایی ندیده‎ام

نکشید دستانم را

پاسبانان غم!

من که مست نیستم

دهانم بوی دوستت دارم نمی‎دهد

دریا

تکه

تکه

به زمین بازمی‎گردد

پری‎هایت کو دریا؟

تمام عروس‎هایت را در حجله به خون کشیدی؟

گود افتاده است       چشم‎های زمین

بی پری‎هایش

اصلن من می‎دهم       بهای گناه زمین را

اصلن خوشبختی را من از کویر پر داده‎ام

زخم‎های زمین جای ناخن‎های من است   ببخشید!

اصلن کودکی را من از کوچه‎ها دزدیده‎ام

من شکسته‎ام تمام شیشه‎های 7سالگی را

زودمرگی گل‎ها، تشنگی پروانه‎ها، همه به گردن من

مرا بکشید

مرا بخراشید

مرا ببرید      اما

آخرین پری را به زمین بازگردانید

آرام

آرام‎تر

فرشته‎ای در خواب است

مبادا او را به کابوس بیداری بکشانید...

---------------------------

 

به یاد فرشته ی غمگینی که با بال هایی شکسته پرواز کرد...


 
 
تناقض
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢
 

سلام به همگی.

چیزی که این چند وقته ذهنمو مشغول کرده تناقض رفتاری شدیدیه که تو آدما میبینم!

طرف میاد میگه چقدر این آدمایی که فحاشی میکنن بی شعور آشغال و نکبت و ... هستن!!!

یا یه جایی نشسته بودیم با عرض معذرت یه نا انسانی! داشت مفصل درمورد چندین روابط جنسی اخیرش با افراد مختلفی صحبت می کرد (که من متنفرم از این حرفا) بعد میگفت این اواخر از یه نفر خوشش میاد و وقتی باش رابطه جنسی برقرار میکنه حین رابطه میفهمه که طرف قبلن چندین بار رابطه داشته... بعد کفری میشه و ازش جدا میشه و دیگه سمتش نمیره! حالا جالبه اینو با حالت بغض آلودی تعریف می کرد که آه چقد نامرد بوده اون دختره و ...!!!خنثیخنثیخنثیخنثی

یا بعضی این دختر پسرا تو وبلاگاشون یه سری دلنوشته ها و گلایه های عشقی می نویسن بیا و ببین! که آه هیچکس عشق را نمیفهمد هیچکس مرا درک نمیکند مرا در عشق خود رها کردند، هر وقت معنی عشق را فهمیدی به سمت من بیا و از این خزعبلات...  و جالب اینه که خودم چندین مورد از اینا رو میشناسم که با لگد کسی که دوسشون داشته رو طرد کردن! لگد که چه عرض کنم جفت تک!!!خندهخندهخندهخنده

یا مینویسن آه دروغ تاکی؟ دروغ اله دروغ بله... ولی من خودم بزرگتریــــــــــن دروغ ها رو از زبون همون ها شنیدم. دروغ هایی فراموش نشدنی!

اینا نمونه های کوچکی بود که من به عینه اطرافم لمس کردم.

راستی چرا هرکی از چیزی گلایه میکنه خود قبلن یا بعدن بدترشو انجام داده و میده؟

آق خدا اگه هدفت از خلق آدم اینه! که یه لطفی کن ما رو از جرگه شیطان به حساب بیار! لااقل شیطون راست و حسینی اومد گفت سجده نمی کنم نه اینکه جلو خدا سجده کنه بعد یواشکی بره بزنه پس کله ی آدمخنده

یا حق.


 
 
ماه در مه
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

ماه در مه

.

خشکیده چراغ و جنگ می روید شب

از شُبهه ی مِه پلنگ می روید شب

در باغچه می کاری قلبت را صبح

یک باغ درخت سنگ می روید شب

.

مرغ ماهیخوار


 
 
مجازات بودن، باز بودن است
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
 

شعر "مجازات بودن باز بودن است" وبلاگ مرغ ماهیخوار

 

بدون ساعت هم زمان متوقف نمی​شود

مجالی نیست برای ماندن

اشک​های من

خواب خدا را نیاشفت

 

من

لا شده​ام

من لا شده​​ام و لای خدا گیر کرده​ام

و تنم

صفحه​ای با شصت و چند سال

با مهره​های تنم بازی می​کنم

تا کی

و کجا

شاه نگاهم مات

 

در خودم گم می​شوم

و تو پیدا می​شوی

با فراموشی حرف

لای سایش لب​ها

در همخوابگی دو اندیشه

به چنگک مژه​هایت قسم

شیارهای رگ​هام

عشق آلود است

ببین چگونه مرگ آوارهای ذهنم را به لرزه درآورده

که حرف​هام

مضطربانه از پنجره​های متروک تجربه

خودشان را پرت می​کنند

تاوان زنده ماندن

مرگ است

و تولد

تنها دلیل رنج

برای کسی که شاعر شده با خوردن توله و نارنج

 

گله​ی اندیشه​ام گرسنه است

به چرا می​روم

علف می​شوم و انگار هیچ بُزی مرا نبوییده​است

پرم از پِهِن

و پشه​های اندوه روی تنم دست می​سایند

مجازات بودن             باز بودن است

تقصیر من نیست اگر فراموش کرده​ام سال​های پروانگی​ام را

و یا وقتی که زنی فاحشه بوده​ام

آه ای درخت​های کنار

ای کشیش​​های جن زده​ی مقدس

شکایت دارم

گناه مریم بود که مسیح به صلیب کشیده شد

و یوسف                                                                                         

در سیاهچاله​های تنهایی

رؤیای پیامبری ندیده بود

نفرین به چشمی که بسته شد

روی هجوم گاوهای لاغر قحطی

 

برای تو می​نویسم

تو که التیام خاطرات جزام گرفته​ی منی

اله​ی خرداد – ماه شده​ای

چه کنم

خدا رقیب من است و سال​​هاست روزه​ی سکوت گرفته

من

هنوز تاوان زنده ماندنم را پس می​دهم

نبضم را بگیر

بیست و یک سال در دقیقه


 
 
← صفحه بعد