مرغ ماهیخوار

 
درختچه بیابانی - هایکو
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳٩٤
 

نه رویا می‌بیند

نه کابوس

درختچه‌ی بیابانی.

 

 

" هایکو - مرغ ماهیخوار "


desert Shrub - درختچه بیابانی


 
 
چراغ
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤
 

با مرگ چراغ، جنگ می‌روید شب

از شبهه‌ی مه پلنگ می‌روید شب

در باغچه می‌کاری قلبت را صبح

یک باغ درخت سنگ می‌روید شب

 

مرغ ماهیخوار

 

lamp - night - Fog - چراغ - شب - مه


 
 
بهشت و جهنم
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٤
 

چندی پیش پاپ اعظم کلیسای کاتولیک اعلام کرده بود پس از راز و نیازها و دعاها و مکاشفات روحانی به این نتیجه رسیده‌ایم که جهنم وجود ندارد و با ذات رحمانی خدا منافات دارد

حال ما هنرمندان اعظم کلیسای هنر! اعلام می‌داریم پس از خون دل‌ها و شب بیداری‌ها و سیگار بهمن کشیدن‌های متوالی به این نتیجه رسیدیم که بهشت وجود ندارد و با ذات بی رحمانه‌ی دنیا منافات دارد

جهنم و بهشت - Heaven & hell


 
 
تمام
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳٩٤
 

به کوچه که فکر می‌کنم

کوچک می‌شوم

حالا کارم به خیابان کشیده است

خودم را روی آسفالت می‌کشم

تمام می‌شوم

 

" مرغ ماهیخوار "

 

جاده - آسفالت - Road - Asphalt


 
 
بال مرگ
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢
 

پرنده در آتش - bird in the fire

از دست رفته، ای داد        مردم بال مرگم

در مرگخانه‌ی زیست         شد گم بال مرگم

وقتی کفن دریدی             تو جایی ندیدی؟

پروانه ی رها! هی!           خانم! بال مرگم؟

القصه قصه قصه               خسته مرد قصه

اول کلاغ گم شد              دوم بال مرگم

در شعله می‌روم تا           با این استحاله

شاید دوباره روید              پر، دم، بال مرگم

من در هوای پرواز             من... در فکر رفتن

در جست و جوی مردن      من دنبال مرگم...

 

 

-------

پانوشت: این شعر حدودن مال سال 1384 هست اما همگام با حال این روزهای من...


 
 
متن غیر ادبی!
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢
 

احساس می کنم شعری نوشتم

اما هرچی تو دفترهامو می گردم پیداش نمی کنم...

حتی خود شعر هم یادم نیست

در ضمن فکر نکنید این یک متن ادبیه!


 
 
پری
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢
 

سنگ روی سنگ بند نمی‎ماند

چشم‎های من از کاسه

و دریا از مشت زمین به بالا

کابوس‎هایی به بیداری نفوذ کرده‎اند

آه ای جاسوسان تنهایی و زخم!

و ای سیاه‎جامگان شب در قوز!

پای از گلیمتان درازتر نکنید

بیداری کابوس ناگذیر رؤیاست      اما

من که کاری نداشته‎ام با شما

من که رؤیایی ندیده‎ام

نکشید دستانم را

پاسبانان غم!

من که مست نیستم

دهانم بوی دوستت دارم نمی‎دهد

دریا

تکه

تکه

به زمین بازمی‎گردد

پری‎هایت کو دریا؟

تمام عروس‎هایت را در حجله به خون کشیدی؟

گود افتاده است       چشم‎های زمین

بی پری‎هایش

اصلن من می‎دهم       بهای گناه زمین را

اصلن خوشبختی را من از کویر پر داده‎ام

زخم‎های زمین جای ناخن‎های من است   ببخشید!

اصلن کودکی را من از کوچه‎ها دزدیده‎ام

من شکسته‎ام تمام شیشه‎های 7سالگی را

زودمرگی گل‎ها، تشنگی پروانه‎ها، همه به گردن من

مرا بکشید

مرا بخراشید

مرا ببرید      اما

آخرین پری را به زمین بازگردانید

آرام

آرام‎تر

فرشته‎ای در خواب است

مبادا او را به کابوس بیداری بکشانید...

---------------------------

 

به یاد فرشته ی غمگینی که با بال هایی شکسته پرواز کرد...


 
 
تناقض
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢
 

سلام به همگی.

چیزی که این چند وقته ذهنمو مشغول کرده تناقض رفتاری شدیدیه که تو آدما میبینم!

طرف میاد میگه چقدر این آدمایی که فحاشی میکنن بی شعور آشغال و نکبت و ... هستن!!!

یا یه جایی نشسته بودیم با عرض معذرت یه نا انسانی! داشت مفصل درمورد چندین روابط جنسی اخیرش با افراد مختلفی صحبت می کرد (که من متنفرم از این حرفا) بعد میگفت این اواخر از یه نفر خوشش میاد و وقتی باش رابطه جنسی برقرار میکنه حین رابطه میفهمه که طرف قبلن چندین بار رابطه داشته... بعد کفری میشه و ازش جدا میشه و دیگه سمتش نمیره! حالا جالبه اینو با حالت بغض آلودی تعریف می کرد که آه چقد نامرد بوده اون دختره و ...!!!خنثیخنثیخنثیخنثی

یا بعضی این دختر پسرا تو وبلاگاشون یه سری دلنوشته ها و گلایه های عشقی می نویسن بیا و ببین! که آه هیچکس عشق را نمیفهمد هیچکس مرا درک نمیکند مرا در عشق خود رها کردند، هر وقت معنی عشق را فهمیدی به سمت من بیا و از این خزعبلات...  و جالب اینه که خودم چندین مورد از اینا رو میشناسم که با لگد کسی که دوسشون داشته رو طرد کردن! لگد که چه عرض کنم جفت تک!!!خندهخندهخندهخنده

یا مینویسن آه دروغ تاکی؟ دروغ اله دروغ بله... ولی من خودم بزرگتریــــــــــن دروغ ها رو از زبون همون ها شنیدم. دروغ هایی فراموش نشدنی!

اینا نمونه های کوچکی بود که من به عینه اطرافم لمس کردم.

راستی چرا هرکی از چیزی گلایه میکنه خود قبلن یا بعدن بدترشو انجام داده و میده؟

آق خدا اگه هدفت از خلق آدم اینه! که یه لطفی کن ما رو از جرگه شیطان به حساب بیار! لااقل شیطون راست و حسینی اومد گفت سجده نمی کنم نه اینکه جلو خدا سجده کنه بعد یواشکی بره بزنه پس کله ی آدمخنده

یا حق.


 
 
ماه در مه
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

ماه در مه

.

خشکیده چراغ و جنگ می روید شب

از شُبهه ی مِه پلنگ می روید شب

در باغچه می کاری قلبت را صبح

یک باغ درخت سنگ می روید شب

.

مرغ ماهیخوار


 
 
مجازات بودن، باز بودن است
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
 

شعر "مجازات بودن باز بودن است" وبلاگ مرغ ماهیخوار

 

بدون ساعت هم زمان متوقف نمی​شود

مجالی نیست برای ماندن

اشک​های من

خواب خدا را نیاشفت

 

من

لا شده​ام

من لا شده​​ام و لای خدا گیر کرده​ام

و تنم

صفحه​ای با شصت و چند سال

با مهره​های تنم بازی می​کنم

تا کی

و کجا

شاه نگاهم مات

 

در خودم گم می​شوم

و تو پیدا می​شوی

با فراموشی حرف

لای سایش لب​ها

در همخوابگی دو اندیشه

به چنگک مژه​هایت قسم

شیارهای رگ​هام

عشق آلود است

ببین چگونه مرگ آوارهای ذهنم را به لرزه درآورده

که حرف​هام

مضطربانه از پنجره​های متروک تجربه

خودشان را پرت می​کنند

تاوان زنده ماندن

مرگ است

و تولد

تنها دلیل رنج

برای کسی که شاعر شده با خوردن توله و نارنج

 

گله​ی اندیشه​ام گرسنه است

به چرا می​روم

علف می​شوم و انگار هیچ بُزی مرا نبوییده​است

پرم از پِهِن

و پشه​های اندوه روی تنم دست می​سایند

مجازات بودن             باز بودن است

تقصیر من نیست اگر فراموش کرده​ام سال​های پروانگی​ام را

و یا وقتی که زنی فاحشه بوده​ام

آه ای درخت​های کنار

ای کشیش​​های جن زده​ی مقدس

شکایت دارم

گناه مریم بود که مسیح به صلیب کشیده شد

و یوسف                                                                                         

در سیاهچاله​های تنهایی

رؤیای پیامبری ندیده بود

نفرین به چشمی که بسته شد

روی هجوم گاوهای لاغر قحطی

 

برای تو می​نویسم

تو که التیام خاطرات جزام گرفته​ی منی

اله​ی خرداد – ماه شده​ای

چه کنم

خدا رقیب من است و سال​​هاست روزه​ی سکوت گرفته

من

هنوز تاوان زنده ماندنم را پس می​دهم

نبضم را بگیر

بیست و یک سال در دقیقه


 
 
حسین پناهی
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
 

 

 

 

 

سایت خیلی خیلی رسمی حسین پناهی

hosseinpanahi.ir

 

 نامه ای سرگشاده

بسیار متأسف شدم وقتی نامه​ی رسمی متبرک به مهر آبی خوش رنگ مؤسسه ی داغ! را دیدم.

در اینکه یک عده​ای از نام و آثار هنرمندان استفاده​های تجاری می​کنند شکی نیست و کسی هم (البته اگر از اصحاب واقعی هنر باشد!) این را تأیید نمی​کند اما...! ظاهرن با دستور مقام والای مؤسسه​ی داغ! اگر در کنج اتاقمان هم بخواهیم بخوانیم "هی لیلی سیا انقدر برام عشوه نیا..." باید دهانمان متبرک و ممهور به همان آبی خوش رنگ باشد.

بیچاره حسین او که می​گفت "... امشبم گذشت و کسی ما رو نکشت" نمی​دانست چگونه پس از مرگش اندیشه​اش را می​کشند. حالا کجاست که ببیند به تابوتش آگهی تبلیغاتی می​چسبانند برای اجاره​ی انگشتانش کنتور گذاشته​اند. هرقدر در حسین می​گردم چیزی حتی شبیه این اداهای فرهنگی نمی​بینم.

هیچ وقت فکر نمی​کردم در کشوری که هنوز حق کپی رایت در آن اجرا نمی​شود (البته متأسفانه) برای اینکه چند شاعر بخواهند یادی بکنند از آن کبوتر غمگین که 7سال و 11 ماه 21روز است کز قفس قلب​های یخ زده​ی ما گریخته​است باید 678مجوز رسمی از 678سازمان وارث آثارش بگیرند. شاید هم روزی برسد که دهانمان را ببویند مبادا گفته باشیم حسین پناهی.

حیف که من، نه از اصحاب تجاری سینما! هستم که بخواهم حسین را به پرده ببرم و نه صاحب منصب فرهنگسرایی هستم تا یادمانی برپا کنم و یادآور شوم به حضار محترم که حسین از رفقای قدیمی "من" بوده​است. انتشاراتی هم ندارم تا باهمکاری حروف سربی اندیشه​ی حقیرم را در پس پشت مردمکان حسین پنهان کنم و خوب می دانم که تنها صدای حسین است که می​ماند.

من می​خواهم برگردم به کودکی، به روزها و شب​هایی که حسین در سرتاسر این شهر حراج کرده بود تمام رازهایش را با بوته​ی گونی به جای موهایش. آه! حسین! گلم! دلم! حرمت نگه نداشتند عمر رفته​ی تو را.

اگر آن نامه را سازمانی دولتی ارائه کرده بود یا عده​ای معلوم الحال که کارشان شکستن سنگ قبر شاملو و بستن درِ ظهیر الدوله است جای تعجب نبود اما چرا...؟ در این روزها که "سه نقطه" است حال هنر اینجا،چرا؟

خانه​ی سینما که سقفش خراب شده روی سرسینماگران و از سویی همه حرف از مافیایی می​زنند که بی هیچ مزاحمت و بازخواستی همچنان به پیش می​رانند و از سویی بعضی سینما را فاحشه خانه خطاب می​کنند و کسی نیست به آن ها بگوید خود شما الآن چه نقشی دارید در این فاحشه خانه!!!!!؟

اهل بیت قلم هم که هم غم نان می​خورند و هم چماق سانسور؛ و همیشه مسواک می​زنند مبادا دهانشان را ببویند و...

آه شقیقه​هایم چقدر درد می​کنند از تنفس این هوای مانده. این حلقه​ی دور گلویم خواب نیست، دارم خفه می​شوم. تلویزیون را که روشن می​کنی یا فوتبال نشان می​دهد یا عمو پورنگ، خبری از لیلی سیا نیست. این روزها  که رنگ خاموشی در طرح لب است امثال موسسه ی داغ! داغی است بر لبهایمان و زنجیری است برپاهایمان که اسیر قیر شب است.

اما

چرا توقف کنم؟ چرا توقف کنم؟ امشب می​روم، امشب چمدانی را که به اندازه​ی حرف​های من جا دارد بر می​دارم و روی تمام دیوارها شکسته نستعلیق می​نویسم حســـــــــــین پناهــــــــــــی، بیاید جلوی مرا بگیرید.

 

عقرب عاشق

می​خوام تموم شه قصه​ی زندگیم

آخر قصه چی می شه؟ به درک!

وقتی که می​سپرین منو دست باد

تنم کنید پیرهنی از شاپرک

که لااقل شاپرکا می​شناسن

بادی که من تو دست اون اسیرم

واسا دیگه تلنبه​ی مذخرف

واسا دیگه، واسا که تا بمیرم

نشستی توی سینه که چی بشه؟

یکسره هی طبلتو گوم گوم نزن

یکی می​گفت اگه می​خوای خالی شی

داد بزن، حرفتو آروم نزن

حتی دیگه خستم از این صندلی

از این نشستن لبه​ی "همیشه"

می​خوام پاشم ولی پاهام اسیره

بزن! تبر! بزن به من، به ریشه

دستتو بردار نگیر دستمو

درخت پیر و مرده​ی میز شده

بهار چیه!؟ می​خوام جدا شم از تو

تو فرض کن دوباره پاییز شده

به یاد نیار خاطره​ی جنگلو

گذشته​ی سبزتو آتیش بزن

نه دیگه نه، این دیگه یک خواب نیست

عقرب عاشق خودتو نیش بزن

چشامو بستم که نبینم شبو

آسمون توی چشام شب تره

داااااااااااد زدم آآآآآآآآآآآآی خدا با توام

آآآآآآآآآآآآی خدا آآآآآآآآآآآی،... خدا هم (...)

 

مرغ ماهیخوار - مرداد 91

 


 
 
میدان صادقیه
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
 

چقدر میدان صادقیه دروغ می​گوید

چرا پله​های برقی دیگر حرف​های عاشقانه نمی​زنند

چرا فریاد "برگرد"هایم به سمت من برنمی​گردند آقای دیوار!

پرت می​کنم خودم را

از پله​های برقی

دوباره بالا می​آورد مرا پرت می​کنم خودم را

آقای ذهن!

این خاطرات غیرقانونی تجمع کرده​اند

قطاری که در تهران پیاده شده​بود

عاشق بود

قطاری که از تهران پریده​بود

حامله بود

هی میدان صادقیه هی دور سرم دور می​زند

آقا بفهم!

این دیواری که روییده​است کاذب نیست

عینک دودیم را برمی​دارم

کمی شبیه خودم حرف می​زنم

می​ترسم صادقانه گفته باشم

می​ترسم

نکند آن پرنده که از دهانم پریده​بود

دوستت دارم باشد

حالا که نه دیوار کاذبی هست

نه پله​ای برقی

مگذار صادقانه بگویم

سردم هم که باشد

به گرمسیر چشمان تو کوچ خواهم​کرد

بلند شو عزیز دلم

­چقدر میدان صادقیه... برایم مهم نیست


 
 
امید یا ناامیدی
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
 

ناامیدترین انسان کسی است که امیدی داشته باشد


.
.
.

چون اگه یه کاری رو در پیش بگیری بی آنکه به فکر این باشی که نتیجه میگیری یا نه، دو حالت داره
اگه نتیجه گرفتی، که بسیار خوشحال میشی
و اگه نتیجه نگرفتی که از اولشم انتظاری نداشتی...
اما گه تمام امیدت رو ببندی به یه شخص، یه هدف، یه خواسته یا ماجرا... اونوقت اگه نشد...


 
 
ته سیگار
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 


شهری که کلاغ ندارد قار ندارد
خون تازه از جمجمه ی من جاری است
مثل مرگ که از تو آویزان
شهری که کلاغ ندارد مرده است
شهری که کلاغ دارد مرده است
اصلن تو شهر را مرده ای
نبض مچم می چرخد
می رسد به جایی که از کجا معلوم است
و من تازه می فهمم
در حجم مسیر بوده ام
نه در طول
می خندم و آخرین سیگارم را از ته روشن می کنم
تا روشن شود همه چیز تاریک است
دوباره کلاغ سر راهم سیاه می شود
انگشتم را در سرم فرو می کنم
تا شعرم باکره نماند
غسل میت می گیرم
وقتی با خودم حرف می زنم


 
 
... از خاک کمتریم
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
 

گفتی زخاک بیشترند اهل عشق من          از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

والا به پیر به پیغمبر از خاک کمتریم، از خاک که چه عرض کنم گاهی از لجن هم... چشامونو بستیم رو همه چی و داریم میرونیم به ناکجاآباد. شبیه هرچیزی شدیم الان اون چیزی که باید باشیم! انسان!

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر      کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست

تو خیابون به رفیقمون اشاره میدیم اونو باش! عجب تیکه ای! باسنشو باش! بعد نیم ساعت تو مسیر صحنه ای رو که دیدیم تفسیر میکنیم... واسه چندرقاز پول به لجن میکشونیم رفاقت چندین سالمونو، یه رفیق مایه دار پیدا میکنیم کمی خرجمون میکنه بعد میگیم گور بابای اون رفیقی که هرشب تا صب پیشش بودیم زارزار درد و دل میکردیم باش و اونم دلداریمون میداد... تو دانشگاه با یه دختر جدید آشنا میشیم تا میتونیم از بد بهترین رفیقمون جلوش میگیم که خود عزیزی کرده باشیم و مخی زده باشیم! چه فرق میکنه دانشگاه، محل کار، انجمن...

راستی آقای مدیر جشنواره چرا از بین اون همه شاعر قوی اون دختره نفر اول شد که از قضا آرایشش غلیظ تر بود و بنده خدا پارچه مانتوشم کمتر بود و احتمالن قبل اختتامیه گپ و گفت دوستانه ای هم با هیئت بررسی آثار داشته!؟ راستی آقای استاد ارجمند دانشگاه چرا از کلاسمون اون دختره نمره میان ترمش بیشتر شد!؟ آقای فروشنده لباس چرا تا اون خانمه اومد یادت رفت منم مشتریتم میخوام خرید کنم!؟ اصن منو ول کردی رفتی اونور! آقای راننده تاکسی خب منم آدمم چرا رفتی 100متر اونور تر واسادی اون دختره رو سوار کنی؟ مگه اون کرایه بیشتری میخواد بده؟

راستی ما چرا اینطوری شدیم؟ پشت سر هم فوش میدیم هم دیگه رو که دیدیم قربون صدقه هم میریم. چرا اینقدر قدرنشناس شدیم؟ یه نفر از جون مایه میذاره برامون و صادقانه هرکاری ازش بر بیاد برامون انجام میده آخر سر به خاطر منافعمون لگد میزنیم به تمام رفاقتمون. چرا هروقت پول لازم داشتیم یاد رفیق قدیمیمون میفتیم؟ چرا خودمون 10تا دوس دختر داریم ولی اگه زنمون به یه مرد بگه آقا ساعت چنده پدرشو درمیاریم؟ چرا وقتی شوهر میکنیم شوهرمون رو از ارتباط با تمام رفقاش منع میکنیم و خودمون با دوستای دوران دبیرستان مهمونی میگیریم؟ چرا اگه یه خانمی کارش تو یه زمینه ای گیر کرده بود کارشو راه میندازیم و بعد به خودمون اجازه میدیم پیشنهاد جنسی بش بدیم؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا از بی پناهی یه دختر باید نهایت سوء استفاده رو بکنیم؟؟؟؟؟؟ مدت هاست نیم تنه ی پایینیمون از نیم تنه بالاییمون فعال تره، دقت کردیم؟ چرا وقتی مشروب میخوریم انقد میخوریییییییییم تا روده هامونو هم بالا بیاریم؟ حاج خانوم! تقبل الله تشریف آوردی هیئتای عذاداری عاشورا رو نیگاه کنی؟ اجرت با لوازم آرایشی ای که اینهمه ازش خریدی و به سر و صورتت مالیدی! چرا ما باید بیشترین آمار مصرف لوازم آرایشی رو داشته باشیم، بابا اون شرکت آلمانی که اینا رو تولید میکنه مردم کشورش انقد مصرف میکنن؟؟؟؟؟؟ چرا گند همه چیو بالا میاریم ملت افراط و تفریط یا باید روبند بندازیم بیایم خیابون یا از صب ساعت 5 پاشیم بتونه کاری کنیم صورتمون تا ساعت 7 که بریم دانشگاه!

ما چرا اینطوری شدیم؟؟؟ همه رو توصیه می کنیم باید مثبت فکر کرد بعد هر دختری رو که کمی روسریش عقب بود فاحشه فرض می کنیم و تو تخیلاتمون تا ته قضیه میریم... چرا اگه یه دختر رو تو کوچه تنها گیرش آوردیم .... واااااااای نتونستم بخوابم دو ساعته دارم تو رخت خواب با خودم کلنجار میرم نتونستم بخوابم تا اینا رو ننویسم، دارم آتیش میگیرم.

چرا تمام خوبی های یه نفر به خاطر یه خطا یا بدی ای که ازش میبینیم فراموش میکنیم؟ مگه خود ما تمام کارامون درستن؟؟؟؟؟؟؟؟ ما خودمونو از نسل کوروش و داریوش میدونیم؟ زِکی!

هنوزم بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واااااااااااای خدااااااا کوشی پس؟؟؟

تقدیم به اونی که...

 


 
 
← صفحه بعد