مرغ ماهیخوار

 
میدان صادقیه
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
 

چقدر میدان صادقیه دروغ می​گوید

چرا پله​های برقی دیگر حرف​های عاشقانه نمی​زنند

چرا فریاد "برگرد"هایم به سمت من برنمی​گردند آقای دیوار!

پرت می​کنم خودم را

از پله​های برقی

دوباره بالا می​آورد مرا پرت می​کنم خودم را

آقای ذهن!

این خاطرات غیرقانونی تجمع کرده​اند

قطاری که در تهران پیاده شده​بود

عاشق بود

قطاری که از تهران پریده​بود

حامله بود

هی میدان صادقیه هی دور سرم دور می​زند

آقا بفهم!

این دیواری که روییده​است کاذب نیست

عینک دودیم را برمی​دارم

کمی شبیه خودم حرف می​زنم

می​ترسم صادقانه گفته باشم

می​ترسم

نکند آن پرنده که از دهانم پریده​بود

دوستت دارم باشد

حالا که نه دیوار کاذبی هست

نه پله​ای برقی

مگذار صادقانه بگویم

سردم هم که باشد

به گرمسیر چشمان تو کوچ خواهم​کرد

بلند شو عزیز دلم

­چقدر میدان صادقیه... برایم مهم نیست


 
 
امید یا ناامیدی
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
 

ناامیدترین انسان کسی است که امیدی داشته باشد


.
.
.

چون اگه یه کاری رو در پیش بگیری بی آنکه به فکر این باشی که نتیجه میگیری یا نه، دو حالت داره
اگه نتیجه گرفتی، که بسیار خوشحال میشی
و اگه نتیجه نگرفتی که از اولشم انتظاری نداشتی...
اما گه تمام امیدت رو ببندی به یه شخص، یه هدف، یه خواسته یا ماجرا... اونوقت اگه نشد...