مرغ ماهیخوار

 
مجازات بودن، باز بودن است
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
 

شعر "مجازات بودن باز بودن است" وبلاگ مرغ ماهیخوار

 

بدون ساعت هم زمان متوقف نمی​شود

مجالی نیست برای ماندن

اشک​های من

خواب خدا را نیاشفت

 

من

لا شده​ام

من لا شده​​ام و لای خدا گیر کرده​ام

و تنم

صفحه​ای با شصت و چند سال

با مهره​های تنم بازی می​کنم

تا کی

و کجا

شاه نگاهم مات

 

در خودم گم می​شوم

و تو پیدا می​شوی

با فراموشی حرف

لای سایش لب​ها

در همخوابگی دو اندیشه

به چنگک مژه​هایت قسم

شیارهای رگ​هام

عشق آلود است

ببین چگونه مرگ آوارهای ذهنم را به لرزه درآورده

که حرف​هام

مضطربانه از پنجره​های متروک تجربه

خودشان را پرت می​کنند

تاوان زنده ماندن

مرگ است

و تولد

تنها دلیل رنج

برای کسی که شاعر شده با خوردن توله و نارنج

 

گله​ی اندیشه​ام گرسنه است

به چرا می​روم

علف می​شوم و انگار هیچ بُزی مرا نبوییده​است

پرم از پِهِن

و پشه​های اندوه روی تنم دست می​سایند

مجازات بودن             باز بودن است

تقصیر من نیست اگر فراموش کرده​ام سال​های پروانگی​ام را

و یا وقتی که زنی فاحشه بوده​ام

آه ای درخت​های کنار

ای کشیش​​های جن زده​ی مقدس

شکایت دارم

گناه مریم بود که مسیح به صلیب کشیده شد

و یوسف                                                                                         

در سیاهچاله​های تنهایی

رؤیای پیامبری ندیده بود

نفرین به چشمی که بسته شد

روی هجوم گاوهای لاغر قحطی

 

برای تو می​نویسم

تو که التیام خاطرات جزام گرفته​ی منی

اله​ی خرداد – ماه شده​ای

چه کنم

خدا رقیب من است و سال​​هاست روزه​ی سکوت گرفته

من

هنوز تاوان زنده ماندنم را پس می​دهم

نبضم را بگیر

بیست و یک سال در دقیقه


 
 
حسین پناهی
نویسنده : مرغ ماهیخوار - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
 

 

 

 

 

سایت خیلی خیلی رسمی حسین پناهی

hosseinpanahi.ir

 

 نامه ای سرگشاده

بسیار متأسف شدم وقتی نامه​ی رسمی متبرک به مهر آبی خوش رنگ مؤسسه ی داغ! را دیدم.

در اینکه یک عده​ای از نام و آثار هنرمندان استفاده​های تجاری می​کنند شکی نیست و کسی هم (البته اگر از اصحاب واقعی هنر باشد!) این را تأیید نمی​کند اما...! ظاهرن با دستور مقام والای مؤسسه​ی داغ! اگر در کنج اتاقمان هم بخواهیم بخوانیم "هی لیلی سیا انقدر برام عشوه نیا..." باید دهانمان متبرک و ممهور به همان آبی خوش رنگ باشد.

بیچاره حسین او که می​گفت "... امشبم گذشت و کسی ما رو نکشت" نمی​دانست چگونه پس از مرگش اندیشه​اش را می​کشند. حالا کجاست که ببیند به تابوتش آگهی تبلیغاتی می​چسبانند برای اجاره​ی انگشتانش کنتور گذاشته​اند. هرقدر در حسین می​گردم چیزی حتی شبیه این اداهای فرهنگی نمی​بینم.

هیچ وقت فکر نمی​کردم در کشوری که هنوز حق کپی رایت در آن اجرا نمی​شود (البته متأسفانه) برای اینکه چند شاعر بخواهند یادی بکنند از آن کبوتر غمگین که 7سال و 11 ماه 21روز است کز قفس قلب​های یخ زده​ی ما گریخته​است باید 678مجوز رسمی از 678سازمان وارث آثارش بگیرند. شاید هم روزی برسد که دهانمان را ببویند مبادا گفته باشیم حسین پناهی.

حیف که من، نه از اصحاب تجاری سینما! هستم که بخواهم حسین را به پرده ببرم و نه صاحب منصب فرهنگسرایی هستم تا یادمانی برپا کنم و یادآور شوم به حضار محترم که حسین از رفقای قدیمی "من" بوده​است. انتشاراتی هم ندارم تا باهمکاری حروف سربی اندیشه​ی حقیرم را در پس پشت مردمکان حسین پنهان کنم و خوب می دانم که تنها صدای حسین است که می​ماند.

من می​خواهم برگردم به کودکی، به روزها و شب​هایی که حسین در سرتاسر این شهر حراج کرده بود تمام رازهایش را با بوته​ی گونی به جای موهایش. آه! حسین! گلم! دلم! حرمت نگه نداشتند عمر رفته​ی تو را.

اگر آن نامه را سازمانی دولتی ارائه کرده بود یا عده​ای معلوم الحال که کارشان شکستن سنگ قبر شاملو و بستن درِ ظهیر الدوله است جای تعجب نبود اما چرا...؟ در این روزها که "سه نقطه" است حال هنر اینجا،چرا؟

خانه​ی سینما که سقفش خراب شده روی سرسینماگران و از سویی همه حرف از مافیایی می​زنند که بی هیچ مزاحمت و بازخواستی همچنان به پیش می​رانند و از سویی بعضی سینما را فاحشه خانه خطاب می​کنند و کسی نیست به آن ها بگوید خود شما الآن چه نقشی دارید در این فاحشه خانه!!!!!؟

اهل بیت قلم هم که هم غم نان می​خورند و هم چماق سانسور؛ و همیشه مسواک می​زنند مبادا دهانشان را ببویند و...

آه شقیقه​هایم چقدر درد می​کنند از تنفس این هوای مانده. این حلقه​ی دور گلویم خواب نیست، دارم خفه می​شوم. تلویزیون را که روشن می​کنی یا فوتبال نشان می​دهد یا عمو پورنگ، خبری از لیلی سیا نیست. این روزها  که رنگ خاموشی در طرح لب است امثال موسسه ی داغ! داغی است بر لبهایمان و زنجیری است برپاهایمان که اسیر قیر شب است.

اما

چرا توقف کنم؟ چرا توقف کنم؟ امشب می​روم، امشب چمدانی را که به اندازه​ی حرف​های من جا دارد بر می​دارم و روی تمام دیوارها شکسته نستعلیق می​نویسم حســـــــــــین پناهــــــــــــی، بیاید جلوی مرا بگیرید.

 

عقرب عاشق

می​خوام تموم شه قصه​ی زندگیم

آخر قصه چی می شه؟ به درک!

وقتی که می​سپرین منو دست باد

تنم کنید پیرهنی از شاپرک

که لااقل شاپرکا می​شناسن

بادی که من تو دست اون اسیرم

واسا دیگه تلنبه​ی مذخرف

واسا دیگه، واسا که تا بمیرم

نشستی توی سینه که چی بشه؟

یکسره هی طبلتو گوم گوم نزن

یکی می​گفت اگه می​خوای خالی شی

داد بزن، حرفتو آروم نزن

حتی دیگه خستم از این صندلی

از این نشستن لبه​ی "همیشه"

می​خوام پاشم ولی پاهام اسیره

بزن! تبر! بزن به من، به ریشه

دستتو بردار نگیر دستمو

درخت پیر و مرده​ی میز شده

بهار چیه!؟ می​خوام جدا شم از تو

تو فرض کن دوباره پاییز شده

به یاد نیار خاطره​ی جنگلو

گذشته​ی سبزتو آتیش بزن

نه دیگه نه، این دیگه یک خواب نیست

عقرب عاشق خودتو نیش بزن

چشامو بستم که نبینم شبو

آسمون توی چشام شب تره

داااااااااااد زدم آآآآآآآآآآآآی خدا با توام

آآآآآآآآآآآآی خدا آآآآآآآآآآآی،... خدا هم (...)

 

مرغ ماهیخوار - مرداد 91